از روز اولی که آغاز به نوشتن کردم همیشه یک مساله برام مبهم مونده:

اینکه برای خودم مینویسم یا برای دیگران؟

خیلی دوست دارم اینجا که میام مینویسم در مورد دلمشغولیهای خودم صحبت کنم اما همیشه گوشه چشمی به محافل عمومی دارم که آیا این نوشته ی من اونجا هم تاثیر گذار(گزار) هست یا نه ولی امروز برای چندمین بار تصمیم گرفتم که دلمشغولیهای خودمو بنویسم کاری هم به بازخورد مردم ندارم!

1.انتخابات برگزار شد و رییس جمهور برگزیده…بنده از همون اول حزب باد بودم پس نه برای بردن برگزیده خوشحال شدم و نه برای انتخاب نشدن آقای سبز ناراحت.

2.نمیدونم چرا تا شروع میکنم به نوشتن هر چیزی که میخوام راجع بهش بنویسم از ذهنم پرواز میکنه الانم همینطوری شد پس فعلا…

راستی من که گفتم کمی تا قسمتی گشادم اون دو ماه آپ نکردنو بذارید به حساب همین!

1.تنها تو ایرانه که میتونه اتفاق بیافته….

45 دقیقه تو صف بانک ملی وایمیسی (وقتت کاملا تلف شده) وقتی تنها سه نفر به نوبتت مونده حسابهای سیبا (به سیبا میگن حساب؟ ،چی میگن بهش ؟) قطع میشه و متصدی باجه بدون هیچ گونه شرمندگی و ناراحتی اعلام میکنه حساب سیبا قطعه و کسانی که کارشون با سیباست فردا مراجعه کنند.تا اینجا زیاد سوز نداره ولی از اینجا سوز داره که من خنگ که نمیدونستم سیبا چیه موندم تو صف تا رسیدم جلو باجه.

– من که گفتم قطعه بابا یعنی فکر کردی دروغ میگم.

– مگه کار منم به سیبا ربط داره من فقط میخوام پول بریزم.

-آره حالا برو فردا بیا بریز.

نه یک کلام عذرخواهی نه عدد شرمندگی نه نه ،هیچ!

2.تنها تو ایرانه که میتونه اتفاق بیافته…

بعد از سه ماه خر زدن واسه امتحان هم در امتحان تئوری قبول میشی و هم در امتحان عملی ، آموزشگاه به تو اطمینان میده  که قبول شدی و بعد از 2 الی 4 هفته مدرکت میاد ، اما نه بعد از 4 هفته که حتی بعد از 2 ماه خبری از مدرک نیست با پیگیری های خودت (و نه آموزشگاه) متوجه میشی مصوبه ای اومده که اگر شخصی هم امتحان تئوریشو قبول شد و هم امتحان عملی ولی حد نصاب مجموعش به یک نمره ای نرسید مردود اعلام میشه و تو در کمال ناباوری فقط 25% زیر اون نمره ای.

نه به اون قانون جدید التاسیس کار دارم نه به افتادن خودم اینجا هم برام عکس العمل آموزشگاه مهمه.

– آقای دگم میتونیم دوباره ثبت نامتون کنیما….

نه عذر خواهی و نه ناراحتی خاطر بگذریم از مدیر آموزشگاه که میخواست منو به خاطر چیزی که نمیدونم خفه کنه!

3.تنها تو ایران میتونه اتفاق بیافته….(یا لا اقل مشهد)

تو ماشین آموزش رانندگی نشستی و هیچی بلد نیستی(خجالت آوره میدونم تو این دوره زمونه همه تو 10  سالگی رانندگیرو پاس کردن اما من یک بچه مثبت خرابم که تا حالا بدون اجازه آبم نخوردم(دروغ نشه آب خوردم منظورم رانندگیه!)!) و مردم با فرهنگ غنی خودشون تنها کاری که بلدن پیچیدن جلو ماشین توست نه گذشتی نه عفوی.

از این عجیبتر چیزیه که متوجه شدم تو رانندگی ایران همه چی مثل بازیهای کامپیوتریه اونایی که یک تفنگ دستته و یک صفحه ی ثابت جلو روت و از مخفیگاههایی که توی اون صفحه ی ثابته یک دفعه آدم بیرون میاد دو نوع آدم ، دزد و گروگان و تو باید مواظب باشی که همه ی دزدارو بزنی بدون اینکه به گروگانه آسیبی وارد بشه مثل isniper  برای iphone همونطوری تو خیابون داری میری یکدفعه از پشت اتوبوس یک آدم میپره بیرون میای ترمز بزنی ماشین پشت سریت بوق میکشه میای با حفظ تمام قوانین تغییر مسیر بدی کناری نمیذاره اگه بتونی عابرو رد کنی یکدفعه یک ماشین از کنار خیابون بدون راهنما در میاد هرجور شده ماشینو رد میکنی و تصمیم میگیری از سمت چپ خیابون بری به فحشای ماشین های عقبی که فریادشون از سرعت پایینت در اومده محلی نمیذاری و ناگهان میبینی که یک ماشین در منطقه ی سبقت مطلقا ممنوع داره با 200 تا سرعت به طرفت میاد چیکار میتونی بکنی بجز بیدار شدن از خواب جان من چیکار میتونی بکنی؟ با این فرهنگ غنی مردم تازه من ادامشونگفتم وگرنه میدیدی حتی تو خواب هم نزدیک بوده که بمیرم!

4.تنها تو ایرانه که میتونه اتفاق بیافته….

هواپیما 2 ساعت تاخیر داره و تو به دکتری که 1 ماه برای ویزیتش انتظار کشیدی نمیرسی نه عذر خواهی نه شرمندگی قبول دارم تا اینجا رو خیلی هاتون نجربه کردین پس اگر هم حرص بخوریم باید دسته جمعی حرص بخوریم اما چیزی که منو آزار میده اینه که هممون عدت کردیم میفهمین:

عادت کردیم!

البته من هیچ وقت به هیچ خاطری نمیخوام از این مملکت برم چون عاشقانه دوستش دارم ولی میتونیم درستش کنیم!

نمیدونم چرا وقتی به بلاگ فکر میکنم همینطور موضوعات مختلف واسه نوشتن میاد تو کله ی گرامی اما وقتی میشینم پشت فرمون همه چی یادم میره و جلو افسر خاموش میکنم!

آهان بابام جان یادم اومد میخواستم در مورد کلاسای آموزسش رانندگیم بنویسم.

واللا بنده به خاطر این بیماری مورد داری که تو معرفیم(الان دیدم هنوز تو معرفی اسم بیماریمو نذاشتم .بیماری من که اسم تخصصیش «میزانپیلی فیش تاشینگه» ه یک بیماری خاصه که عوارض زیادی داره که از جمله میشه به اعتماد بنفس فراوان ، خوش خوشان شدن از تعاریف در حد تیم ملی زمان برانکو و… دیگری از عوارض که با یک سرچ کوتاه تو گوگل میتونید به دست بیارید) هم اومده خیلی خوش خوشانم مسشه کسی از من تعریف کنه اما دیگه تا حالا اینجوری ازم تعریف نشده بود جان شما.

جریان از این قراره که این آموزشگاه کلاسای تئوریشو داشت برگذار میکرد و منم شرکت میکردم اما از اونجایی که آموزشگاه جای خوبی نبود آدمای پچل مچل زیاد میومدن تا اینکه….

بله تا اینکه یک روز قهرمان قصه ها اومد و منو سوار اسبش کرد و….

ببخشید خط رو خط شد!

تا اینکه یک روز یک برادر ارزشی ارتشی از در اومد تو و گویا جلسه ی قبل مردود شده بود واموده بو امتحان بده.

البت بنده همچین که نگام به نگاش افتاد با خودم گفتم این دم حسابیه اما دیگه نمیدونستم اینقذه آدم حسابیه.

طرف اومد صندلی پشتی بنده نشست و دید من دارم مثل بچه درسخونا کتابمو تورق میکنم.ازم پرسید

– ببخشید امروز امتحان دارین؟

– خیر

-ببخشید عینکتون پورشه!

– بله

– خیلی قشنگه

– جان مرسی!

آقا تو نمیری همچین این جملش به ما حال داد که تا 45 دقیقه اصلا به صحبتای مدرس گوش نمیدادم

بنده به عنوان نماینده برادران پورش زن این جمله رو میام لطفا از عینک ما تعریف کنید!

تکمله:نگی طرف عقده ای تشریف داره بنده عرض کردم بیماریم رو به وخامته!

بنده با این که به این بازی دعوت نیستم(بگو آخه مرد حسابی به کدوم بازی دعوتی؟) و کمی تا قسمتی تازه کارم و در ضمن از دوران کودکیم چیزی نمیگذره (حداکثر 12 سال) اما یک خاطره ی ملس از دوران کودکی دارم که همین الانشم نقل محافل فامیله و هر وقت حرف کم میارن شروع میکنن به تیکه اندازی:»خب دگم از کشفت بگو دیگه چه خبر؟»

البته من خودم یادم نیست اما گویا قضیه این کشف از این قراره که بنده در دوران طفولیت علاقه ی زیادی به به کسب دانش و معرفت وحکمت داشتم از این رو(از کدوم رو؟) یک علامت سوال گنده همیشه با خودم داشتم که مردم از کجا جیش میکنن؟

البته به علت دم دست بودن جواب و علم وافر بنده مطمئنا جوابش رو در عرض یک روز به دست آوردم اما چیزی که باعث خنده ی فامیله علاقه به آشکار کردن این کشفه(البته حق هم داشتم من از روز اول بچه مسلمون بودم و حتما در عوالم ذر شنیده بودم که زکات علم به نشر اونه!).

ظاهرا بنده در اون دوران اشتیاق وافری داشتم تا جلو هر کس و ناکسی این کشفو آشکار کنم (البته مقصود خود کشف کردن نیست مقصود خود جریانه!) پس مادر بنده یک بار که این عمل شنیع رو داشتم جلو یکی از افراد فامیل انجام میدادم و به اون درس بدن شناسی میدادم تهدید تمام مادران عالمو عملی میکنه و قاشق داغی بر دست لطیف بنده میگذارد(منم خوب مینویسما) و از اون روز من یاد گرفتم که هر کشفی رو که میکنم نباید برای همه جار بزنم!

پس نویس:از این اشتباهات لغتی من خیلی داشتم و الان هم دارم چون من از 6 سالگی یک کتابخون تیر بودم و هر لغت جدیدی که تو کتابها میخوندم رو برای خودم یک جوری اعراب گذاری(گزاری؟)  میکردم و به اون عادت میکردم حتی اگه کسی درستشو میگفت مسخرش میکردم اما یک نمونه که یادمه  فروشگاهی بود به نام توس اِِلِمِنت من اون میخوندم توسُ المنت(با الف لام) بعد با خودم میگفتم خدایا چی میفروشه این؟

پپس نویس:من تو انفجار حرم بودم( 3 سالم بود) هنوزم لحظه ی انفجار، کوشت وخون مردم،جیغ و داد کشیدناشون، با فرش اینور و اونور بردشونو… یادمه فقط همین.

توجه:این نوشته ممکن است حاوی تو هین به اشخاص خاصی باشد اما در این نوشته مصادیق آن اشخاص نوشته نشده است پس لطفا صبر داشته باشید.

برای شروع این نوشته که متاسفانه خیلی جدی شد لازمه که از ابتدای عالم شروع کنم:

من پسر بچه ای 12 ساله بودم که تازه با معجزه ی اینترنت آشنا شده بوداما نهایت کاری که بلد بودم چت بود البته اونهم به صورت خیلی خفیف،وبعد هم اولین وبلاگهایی که خوندم و در ست کردم در بلاگفا بودیک سرویس بدردنخور برای آدمای بدردنخورتر.

میتونین همین الان برین سایت بلاگفا و وبلاگهای به روز شدشو بخونین اونوقت میفهمین عجب سرویس آشغالی بود وهست.(البته منکر خوبیهاش نمیشه شد و اینها تنها نظرات شخصی منه.)

پس اینترنت رو بوسیدم و گذاشتم کنار تا….. تا اینکه بوسیله ی چلچراغ با بالاترین آشنا شدم(اگه عمرم قد داد میخوام یک پستم راجع به چلچراغ بنویسم).

و اونوقت بود که مفهوم محتوا در اینترنت رو متوجه شدم، با وبلاگهای 1پزشک و کمانگیر و عصیان و .. و وبلاگهای باحالی مثل زیتون و گیس طلا(هنوزم فکر میکنم پست های گیس طلا مثل نوشته های زویا پیرزاده آدم دوست نداره که کتاب(پست) تموم شه) و غیره که الان یادم نیست

اما چیزی که منو در بالاترین به زحمت انداخت و منو اذیت کرد وجود یکسری آدمهای عقده ای بود که در جامعه ی واقعی فرصتی برای اظهار لحیه نداشتند و در این جامعه ی مجازی به تمام چیزهایی که حتی فکرش برای من ناراحت کننده بود دست بند میکردند منظورمو شاید متوجه شده باشید آدمهایی که مقدسات آدمو به بازی میگیرن.

ومن معصوم 15 ساله(اسمایلی اعتماد بنفس) که تا حالا در یک محیط پاستوریزه (از لحاظ دینی) بزرگ شده بودم شروع کردم به چرا گفتن به تمام اوامر دینی چون تا حالا فکر میکردم زندگی همینه اما حالا می فهمیدم ممکنه انواع مختلفی از زندگی روی زمین باشه.

پس شروع کردم به تحقیق درباره ی خودم دینم آبا و اجدادم و…

((توجه:اگر کسی فکر میکنه که اینجا من مثل داستانهای سایت زندیق اسلامو میبوسمو میذارم کنار بقیشو نخونه تا ناراحت نشه، یا کمی تمرین دموکراسی بکنه.))

و فهمیدم دین اسلام بر حقه ولی باید چجوری به این مردم میفهموندم که اسلام بر حقه و اونهارو از این کار زشت منع میکردم منی که با زندگی بیشتر شون خو گرفته بودم(از روی وبنوشته هاشون) .

اما الان بزرگتر شدم و با اینکه به نظر خودم دیکتاتوری روش درست حکومت و رفتاره اما فعلا دموکراسی رو برگزیدم از روی لینکای این بنده خداها که رد میشم یک «به تخمم» میندازم و اون لینکو فراموش میکنم.

حالا میدونم که نباید برای مردم جوش زد و مردم خودشون چشماشونو بستن پس سعی میکنم با این قضیه کنار بیام، هر چند بکارتمو(معصومیتم) در این راه از دست دادم.

برای خودم متاسفم.

پس نویس:نمیدونم من مشکل دارم یا همه این مشکلو دارن من نمیتونم به هیچ سایتی لینک بدم چطوری میشه درستش کرد؟

تا حالا کسانی رو دیدید که نشان اهورامزدا(خدای دین زرتشت) رو مثل گردنبند به خودشون آویز میکنند.

حتما دیدین هر چند الان بیشتر بصورت یک مد در اومده اما باز هم هستند بعضی که فقط به خاطر مذهب می آویزند.

حتی چندر روز پیش یکی رو دیدم هم رو سویشرتش و هم رو تی شرتش عکس بنده خدا رو داشت در ضمن گردنبنده رم انداخته بود.

منم با خودم میگم حالا حتما این باید دینشو اینجوری داد بزنه؟اما امروز که با خودم فکر کردم فهمیدم اصلش همینه!

و من میخوام دینمو فریاد بزنم….. پس:

اگر دیدین که یه پسر جوونِ خوشتیپ(سیمبول اعتماد بنفس) یک گردنبند الله ِیا علی انداخته تو گردنش بدانید وآگاه باشید که اون منم!

پس نویس:یک جفت لنز فان خریدم فروشنده گفت شب که میخوای بخابی نباید تو چشمت باشه وگرنه چشمت تخلیه میشه….

ازش استفاده کردم و شبش دوبار از خواب پریدم و رفتم تو آینه چشمامو نگاه کردم!باور کنین.

تازه یکبارش واسه نماز صبح بود همچین مامانم با تعجب نگاه میکرد که چرا این داره میدوه!

پپس نوشت:وقتی تو یک پست آمار وب آدم میره بالا میگه بذار همیشه اینطوری جنجالی بنویسم اما بعدش با خودش میگه عوضی مگه تو اولین پست نگفتی می خوای برا دل خودت بنویسی پس همینطوری ریدمانی بنویس!

البت من خودم رای نمیدم به دلایلی که نمیگم (به کسی نگین اما من هنوز به سن رای دادن نرسیدم)

اما بین یک رییس جمهور خوشتیپ و بد نیپ خوشتیپه رو انتخاب میکردم.

خاتمی حتی جوراب و لباده اش با هم سته

crthgallery2d984111m73ap2

 

عکس اول و دوم از 40cheragh.org

و عکس سوم از taktir.blogsky.com

در ضمن میخواستم لینک بذارم که اگر کلیک کنی بری توش ولی نشد.ببخشید.

1.ترسا بچه ای صاحب جمال مسلمان شد.

محتسب فرمود که اورا ختنه کردند وچون شب درآمد اورا بگایید.

بامداد پدر از پسر پرسید که مسلمانان را چون یافتی؟

گفت قومی عجیبند هرکس که بدین ایشان درآید روز ..رش میبرند و شب …نش میدرند.

2.حاکم نیشابور شمس الدین طبیب را گفت من هضم غذا نتوانم کرد تدبیر چه باشد؟

کفت هضم شده بخور.

3شخصی دعوی نبوت کرد پیش خلیفه اش بردند از او پرسید که معجزه ات چیست؟

گفت معجزه ام اینکه هر چه از دل شما میگذرد مرا معلوم است. چنانکه اکنون در دل همه میگذرد که من دروغ میگویم.

4.قزوینی با پسرکی قول کرد که یکدینار بدو بدهد و یک نیمه ….ر در …ون او کند.

چون بخفت مردک تماو انداخت.

گفت یک نیمه قول کرده بودیم جواب داد من نیمه ی آخر قول کرده بودم.

5.شخصی با بخاری گفت مدتهاست جماع نکرده ام. گفت ای جان برادر چون نمیکنی. باری میده تا صنعت بیکبارگی فرامش نکنی.

شهرداری مشهد اومده و شهر سنگو میخواد پلمپ کنه به علت اینکه زمینها همه کشاورزی است.

تا اینجا درست منتهای مراتب گویا اگه کمی تا قسمتی پول بچلونن قضیه حل میشه من که دو سه تا از دوستام تو شهر سنگن الان تموم صحبتشون درباره ی درباره ی شهر سنگه بیچاره ها بعضی شبها اونجا میخوابن تا یک دفعه بولدوزر نیاد اونجا رو خراب کنه چون تموم زندگیشون اونجاست.

متاسفانه من از اونطرف قضیه خبر ندارم ولی اینور قضیه وقتی میبینم یک سری جوون کاری دور هم جمع شدن دارن یک کاری تو این مملکت می کنن بعد شهرداری هی جلوشون سنگ میندازه ندارم ناراحت میشم.

آقای شهردار جان هر کی دوست داری یک کوچولو به این بنده های خدا مهلت بده به جای اینکه براشون تسهیلات آماده کنی جلوشون سنگ ننداز.

پس نویس:این ملت قهرمان پرور ایران چه شعارای باحالی میسازه دیشب رفته بودم طرقبه برای عمرکشون اومده بودن بلند داد میزدند:

انرژی هسته ای   عمر تو خوار ک…ه ای!

شاه بیته ها.

پپس نویس:اگه دیدین یک بنده خدایی قیافشو قرمز کرده داره با بیژامه راه میره و لباس قرمزی هم پوشیده شک نکنین که این بنده خدا منممممم نه اشتباه شد…

شک نکنین بنده خدا داره از مجلس بر میگرده.

پپپس نویس:دوستان سنی ببخشین اگه ناراحت شدین یک خورnه فحش و لعن که اشکال نداره داره؟d:

مجادله ی بزرگان

مارس 5, 2009

مولانا قطب الدین بر راهی میگذشت شیخ سعدی را دید که شاشه کرده و ایر بر دیوار میمالید تا استبرا کند

گفت ای شیخ چرا دیوار مردم سوراخ میکنی

گفت قطب الدین ایمن باش بدان سختی نیست که تو دیده ای.